بلوچستان

7.8 دهم ریشتر زلزه بلوچستان را لرزاند ... خدای من

هفت و هشت دهم ریشتر؟؟؟؟؟

حتی به زبان هم نمیاد . 16 برابر زلزه ی بم ...

واویلا ... 

به فامیل ها و آشناهاتون زنگ بزنید ... هرکی رو که میشناسین زنگ بزنید

به من هم خبر بدین ...


بدبخت شدیم ... ای داد

حجم زهر!

همینجوری قدم میزدیم و حرف! ، از تخمه ی تموم شده ی اون مغازه که داره جمع میکنه و حسرت من،از فیلم جانگو و بازیه دیکاپریو،از تنفر مجید نسبت به تارانتینو و فیلمای زد نازیانه ش،از برنامه ی بعدی برای جور کردن مکان و بیداری تا صبح!**،از لذتی که با شنیدن صدای ساز راشد باباشهابی بهش رسیدیم،از امیدواریه با نا امیدیه خالصمون بابت اینکه ساسان کلاس سه تار منو جور کنه و بنداز سه شنبه،از ساندویچی آ دلشاد ، از 4 سیخ دنبلان و دوغ محلی چهار راه فردوسی،از فرق ریتم و متر .... بسه دیگه!

توی جامعه ای باشی بخاطر دینت توی نتیجه کنکورت بنویسن نقص پرونده ، سربازی نرفته باشی و اگه بخوای بری باید 24 ماه بری ، واحدای مونده ، بخوای ازدواج هم بکنی باید کارت پایان خدمته باشه! ، ازون ور کلاسارم نمیری! ، پایان خدمته رو گذاشتی لب طاقچه ، هیچ برنامه ای هم برای فرداهات نداری ، تا نوک دماغتو میبینی فقط (حالا بماند که شانس آوردی دماغت درازه!) اما کافی نیست!

چقدر برای داشتن یک زندگی با برنامه صحبت ها کردیم ، از به موقع تحویل دادن سایتا و قالبا و کارا ، از برنامه داشتن برای درسا ، از با برنامه خوابیدن ها ... ، چند هزار دفعه این صحبت ها شده و آخرش بازم تکرار شده و با حالت مشمئز کننده ای وانمود میکنیم که "عه ... راس میگیا ... دیگه طبق برنامه میرم ، نمیزارم ایده ها رو زمین بمونه و عملیش میکنم"

و عین چرخه ی زندگی دوباره و دوباره اتفاق میفته

خسته شدم از این همه توقف ها و به عقب نگاه کردنا و دیدن اون چه که در این زندگی گذشت ، برمیگردیم و نگاه میکنیم و بخاطر اینکه میبینیم چقدر بی نظم جلو رفتیم یه سری از سر تاسف تکون میدیم .... دیگه از اون سر تکون دادنای تکراری که هربار انجامش میدیم بیزارم ... حتی از نوشتن درباره این بیزاری هم بیزارم.

نوشتم که یادم بمونه! ، ظاهرن نیازی به تصمیم جدی و تغییر نیست! ، چون ازون هم بیزارم!

ازینکه بعدن هم بخونم این متنو بیزارم!

اما هنوز از زندگی بیزار نشدیم!

این آخرین حرفی بود که زده شد ، قبلن هم نشده بودیم و یه حرف تکراری شد اینم ، ازونم بیزارم!


خداشاهده خودمم حالم ازین پست به هم میخوره ، شرمندم


# 1 : 

مصیبت وارده بر عزیزان بوشهریمون تسلیت میگم ... به قول استاد شجریان :  این نخستین بار نیست که هم میهنان خود رادر حادثه ای چنین خانمان سوز از دست می دهیم و چه تلخ می اندیشیم که اخرین بار هم نخواهد بود

# 2 :

گاه به حجاز تفالی میزنیم 


گاه به شور

گاه به سه گاه 

گاه به ماهور 

....


زندگیمان گاه به گاه است ...

قبلن هم گفته بودم اگر به خاطر داشته باشید ، حسی که در لحظه گفته شود گیراییش بیشتر است ، حس زیباتری دارد حتی برای گوینده و نگارنده .... زمانی اگر بگذرد به قول معروف حسش میپرد!

نمیدانم اهلش هستید یا نه ، نمیدانم دوست دارید یا نه ، اما سایت توییتر بهترین سایتی ست که در دنیای نت سراغ دارم

چون همانی ست که میخواهم ، جایی برای نوشتن های "آنی" ، برای ثبت کردن مضراب های گاه به گاه!

وقتی حرفی داری ، احساسی داری ، تا بیایی و لپ تاپ و کامپیوتر را روشن کنی و هندل بزنی و قبلش هم هوس توالت رفتنت نگیرد و اینترنتت وصل شود و بلاگفا باز شود و عکسی برایش انتخاب کنی و بنویسی و ویرایش کنی .... یهو حس مطلب میرود و میبینی نه بابا این نوشته که ارزش پست شدن ندارد!

اما برای توییت کردن ، نصفه شب ، روی قله ی کوه ، وسط جزیره ای در شمال ، زیر چتر ، کنار پنجره ی غبار گرفته ، موقع دیدن دو کبوتر بر سر شاخه ی درختی ، در حال انتظار برای دیدن یار ، در مترو ، در بازار ، ایستاده ، نیم خیز! ، تمام خیز! ... در حال خواندن دیوان حافظ ، میتوانی حست را بنویسی .... آن هم با موبایل! ، بی زحمت و در ثانیه!

یوزری به هم زده ایم برای خودمان آنجا! (ای جان!!)، حالش را داشتید یوزری بزنید، مهمانتان شویم و در گاه نوشت هایتان شریک!

زین پس بیشتر آنجام اگر نصفه کاره باز این تصمیم را ول نکنم!

# 3 : 

با اینکه آواز را بیشتر ، خیلی بیشتر از تصنیف دوست دارم ، اما تصنیف های با بک گراند پیانو و تنبک حالی میدهد! ... 


بشنوید ، حاصل زندگی با صدای سالار عقیلی و آهنگسازی از علی جعفریان     [ دانـلـود ]

اگر که در این جهان فرصتی بهر هم دلان باشد / از این جهان بی گمان حاصل زندگی همان باشد


# 2 :  بشنوید ، علی الخصوص ماهبان عزیز ، قطعه ی - گریزپـای - با سه تار بهداد بابایی و تنبک نوید افقه.   [ دانـلـود ]



** در این مکان تا صبح میزنیم و میخوانیم! ،متاسفانه کار دیگر به سبب عزیزان حاضر قابل انجام نیست!!

پی نوشت : کل متن انسان را یاد فیلم ماکسیمیلیانوس میاندازد!