دست زیر چانه و دانه دانه کندن سیبیل با دندان!
حرفای بی سر و ته ، با کلی مقدمه ی مودبانه یا غیر مودبانه ، با پایانای تلخ یا شیرین میتونم داشته باشم براتون ، میخوام بگم نه اینکه نتونم ، به قول یه زمانی که دلم غش میرفت برای جمله ی "ما یه ایطو آدمایی هسسیم" ، آره ، ما یه ایطو آدمایی هسسیم!
اونقدر کم پیدام که خودمم دارم نبودمو از یاد میبرم،جالبه که بسیاری از رفقا با وفاتر از من به منن،هرچند سر لایق بودنم یا نبودنم ، میتونیم کلی بحث بکنیم!
هیچوقت نتونستم تعداد دوستای زیادی داشته باشم ، کلن مرد اینکار نیستم ، کلن مرامنامه ی من سر دوستیهام این بوده که به تعدادی رفیق داشته باش که بتونی از احوالشون باخبر باشی ، چه تو همین شهر بی صاخب ، چه تو صفحاتی که به قلم رفقا نوشته میشن و چه توییتر و چه و چه و چه.
اگر نتونم پای حرفاشون بشینم ف نتونم بخونم ، نتونم پیگیری کنم ، به راحتی کنار میزارم
اما اونهایی رو که میتونم دنبال کنم و بر خودم واجب میدونم که اینکارو بکنم رو بسیار دوست دارم.
این روزا ، و خیلی روزای قبلش رو تقریبن در ظاهر به طور کامل و در باطن تا حدودی نبودم.
این روزا موندم بین دوراهی های مهم ، دوراهی های بزرگ شاید ... نه شایدی نیست ، دوراهی هایی که بزرگن ، که باید بزرگ ببینمشون تا بتونم قدم محکمتری در راهشون بردارم.
روزهای سختیه ، حتی با وجود اینکه گاهی با بچه ها بیرونم میرم و کلی میخندیم ، اما دغدغه ی من همونی هست که بوده
ورای امتحانات و درگیریای مقطعیش ، افکار پریشانم هست که فرصت هیچکاری رو بهم نمیده
تصمیمی و انتخاب هایی که یه طرفش علاقه ی قلبی و احساس هست و یه طرفش منطق... هرچند خداروشکر میکنم که همچنان درباره ی عشق و عاشقی و علاقه به انسان نیست!! ، چون اگه بود دیگه قطعن سپر مینداختم و خداحافظ! :))
تصمیم هایی که برای زندگیم گرفتم ، تا یه حدی احساسی بودن ، اما به یکباره منطق جای همه چی رو گرفت و شدم یه آدم فول منطقی ...
همینکار هیجان زندگیمم گرفت ... باور بفرمایید جوانی رو هم ازم گرفت.
زیاد اهل حرف زدن نیستم و به قول اون کلیپ صوتیه وبلاگ فرشته ، حرف زدن بلد نیستم و اصلن کار من این نیست!! (یعنی با خونسردی تمام ریدم تو شخصیت خودم :)) )
مثل وقتایی که تو خونه دانشجویی همه میریزن رو قابلمه ی غذا و تند و تند میخورن که حتی یه دونه لقمه عقب نیوفتن ، سعی میکنم سریعتر خودمو برسونمو و با دنیاهاتون هماهنگ شم.
این روزا بعضیاتون انگاری حسابی دارین رو لبه ی نازکی راه میرین ...
بعضیاتون آشفتگی های روزهاتون مشخصه و باور بفرمایید اگر اون ":دی" آخر مطالبتون رو نبینم حسابی میترسم
بعضیاتون از نبودنا و خسته بودنا نوشتین ..
و ... و ... و ...
و بقول رفیقی ، گاهی لازمه شاید ..
هرکدوم اسم و رسم و داستان خودمونو داریم ...
خلاصه که هستیم آقا ، حالا کم و بیششم زیاد به چشمتون نیاد! ... اما میرسونم همیشه خودمو ، ازین بدتراشم داشتیم !!
# دیدار وبلاگی رو هم از دست دادم ، باز بنازم به دیدار قبل که روز بعدش شد و رفتم ، اینبار هیچی به هیچی ... و این حس های بد منو قویتر کرد ... از حسای بدم نمینویسم که اوقاتتون تلخ نشه ، میدونم هرکدوم به طریقی اعصاب خوردیای خودتونو دارین ... بمونه پیش خودمون
# با سر کچل و کلی ریش ، به قول دایی ، شده بودم مثل دکتر چمران! ، وقتی ریشا زیاد میشن و پخش و پلا ، شخصیتی که نشون میدم ، 180 درجه با شخصیت خودم تفاوت داره ... اهمیتی نمیدادم بهش ، اما دیدم شاید لازم باشه یکمم ظاهر رو حفظ کنم ... یاد صانع خان ژ الــ-ه افتادم.
حالا ریشارو زدیم و فقط سیبیل مونده ... خلاصه قیافه ی جدیدی به هم زدیم ، محض تنوع!
# دوتا کافه ، یکی با محوریت فیلم و دیگری همون کافه قدیمیمونو داریم میزنیم ، کافه فیلممون همین روزا بالا میاد ، این وسط کافه ی تو تهران یا سنندج ما مونده رو هوا! ... والا بلا کارای مجازی هزینه ی کمترشه که باعث محبوبیتش شده!
# ما در مرز بین بودن و نبودن ، کولبر زندگانی شدیم.
# باقی بقایتان